روز شمار محرم حسینی 39

حسین علیه السلام را عشق است .

می گویند:« آیت الله قاضی شب های جمعه تا صبح در حرم سیدالشهداء(ع) می ایستاد و هیچ چیز نمی گفت، نه زیارتی و نه ... تنها تماشا می کرد. » او شرابی از دست مولایش نوشیده که بدان پرده ها را شکافت و محرم در حریم حرم شد، می فرمود: « ابن فارض یک قصیده تائیه برای استادش گفته من هم یک قصیده تائیه نمره یک گفتم برای حضرت اباعبدالله الحسین که کارم را درست کرد و در غیب را به نحو اتم برایم باز کرد. » و فتح باب آقای قاضی به دست حضرت اباعبدالله است و افتخار او تا آخر عمر، غلامی این خاندان است. در تمام آن سال ها آن چه او از امام حسین علیه السلام و حضرت ابوالفضل علیه السلام گرفته است تا به آن قله های منیع عرفان دست یابد برای ما معلوم نیست. تنها می گوید: « ثواب رفت و آمد بین حرم شریف حضرت اباعبدالله و حضرت اباالفضل از سعی بین صفا و مروه بیشتر است. » آیت الله نجابت می گفت: « ایام زیارتی که می شود حالش دگرگون است آن قدر که اگر نتواند زیارت برود آرام ندارد به نحوی که خانواده ایشان می گویند وقت زیارتی شما دیوانه می شوید و به همین خاطر نمی گذارند در آن ایام در نجف بماند پولی برای خوراکش تهیه می کنند و او را روانه کربلای معلا می کنند و او پیاده به حرم می رود و پیاده برمی گردد. » کمتر کسی ایشان را در سواری های بین راه می بیند و کسی هم کنجکاوی نمی کند که این سید چگونه به کربلا می رود و برمی گردد. او به سوی مولایش با عشق بال و پر می گشاید و به پابوسی حریمش مشرف می شود. و می گویند: « آن جا در حریم دوست از کثرت ادب مانند چوب خشک می گردد. » در خانه مجلس روضه هفتگی به پا می کند که عامه مردم در آن حضور دارند و خودش عقیده اش این است که: « من باید برای حضرت ابا عبدالله کار کنم، چه عالم باشم چه عامی. » کفش های مردم را جلوی در جفت می کند. عده ای هم بر او خرده می گیرند که این آقا اهل علم است و این کوچک کردن خود اوست نباید از این کارها بکند، اما ایشان گوشش به این حرف ها بدهکار نیست. و اواخر عمر، آب را که می بیند بی اختیار اشک می ریزد و عجب ماجرای غریبی است این داستان عطش! از آیت الله سید عبدالکریم کشمیری نقل شده که: « آقای قاضی تمام مکاشفه بود و در اواخر عمر بسیار لطیف و رقیق شده بود و با دیدن آب به یاد امام حسین علیه السلام می گریست. » کافی بود که شخصی که به منبر رود جمله اولش با « صلی الله علیک یا ابا عبدالله » شروع شود تا اشک های قاضی دیگر بند نیاید و تا آخر مجلس اصلاً نشنود که قصه می خوانند یا روضه! برای تربت امام حسین علیه السلام آن قدر احترام قائل است که شبی تسبیح تربتش به زمین می افتد و چشم هایش دیگر قادر به یافتن آن نیست ترس آن که مبادا پاهایش را به طرف تربت دراز کند تا صبح نمی تواند بخوابد، امام حسین علیه السلام در آغاز راه دستگیری اش نموده و او تا آخر عمر شاکر آن نعمت است.

ادامه نوشته

اتفاقی سراسر عشق

بسم رب الحسین علیه السلام

شنیده بودم ارباب کریم و رحیم است و شنیده بودم که او بود که حتی قاتلش را تا آخرین لحظه موعظه می کرد و دلش برای او میسوخت و شنیده بودم که ارباب هوای دوستانش را دارد .

حسین علیه السلام ، دریای کرمی است که و یا بهتر بگویم اقیانوس بی انتهایی است که هر چه خوبی است در آن جمع گردیده و من نالایق کجا و وصف الطاف حضرتش ...

و اینها همه حاکی از ان است که:

 شنیدن کی بود مانند دیدن.

بنده حقیر از تاریخ 1/8/1390 عازم خدمت سربازی هستم و در این نزدیکی های محرم بدجور دلتنگ هیئات بودم .

از همین الان هم فکر جدایی از هیئات ارباب من رو  به پرتگاه جنون می برد

و با خودم زمزمه می کردم که ای ارباب :

دیونه ی کربلاتم از بچگی مبتلاتم ....

دستامو ول نکن ، برگ نوکریمو باطل نکن ...

من که یک عمری دم ز عشق ناب زدم ...

و در این لحظه بود که مددش بازهم به داد دلم رسید و با خود زمزمه ای عاشقانه سر دادم که :

غصه برای چی ؟ ، تا تو رو دارم آقاجون ...

شاید یادم رفته بود که او ارباب و صاحب اختیار من است و من نوکر ناچیز درگاهش .

تلفن به صدا در آمد، قرار ملاقات با دوست عزیزی که حرم امن بی بی دوعالم حضرت معصومه سلام الله علیها را وعده ی دیدار قرار داد . راس ساعت 21:30 که این ساعت ، ساعت اثبات عاشقی بود .

عاشقی بنده نه ، بلکه عاشقیه مولا به عبد رو سیاهش.

او آمده بود تا قرار بگذارد و اینگونه صحبت را آغاز کرد:

سلام آقای .... شنیدم که خدمت سربازی رو تهران باید بگذرونید ، ما هیئتی داریم با بچه های باصفا و دوست داریم که خدمت شما باشیم .

و نمی دانست که من خدمتگذار صفای این عاشقان حسینی هستم و خواهم بود.

ارباب بار دیگر دعوتم کرد و او که می داند من دلخوشیم هیئت و روضه ی اوست ، بازهم تنهایم نگذاشت و افتخار نوکریه درگاهش را بازهم از من نا لایق نگرفت و این رو سیاه را پذیرفت .

و از این قرار بود که قرار شد بنده حقیر در شام چهارشنبه هر هفته در خدمت دوستانم در هیئتی به نام تله زینبیه سلام الله علیها نظاره گر هروله سینه زنان ، در گودی قتله گاه هیئت باشم و با هم دم بگیریم که :

ای اهل حرم سید و سالار نیامد....

موعد دیدار : چهار شنبه شب ها راس ساعت 20:30

نارمک اتوبان باقری بعد چهارراه گلبرگ جنب مسجد باقریه

روضه مبارکه تل زینبیه سلام الله علیها

شعر میلاد امام رضا علیه السلام

گویند جواز کربلا دست رضاست

جایی که تجلی گه الطاف خداست

جایی که برات کربلا میگیرند

آنجا به یقین پنجره فولاد رضاست

ادامه نوشته

سیره بزرگان در سحر خیزی

آقا نجفی قوچانی

مرحوم آقا نجفی قوچانی می نویسد: «حجره من و رفیقم وصل به هم بود. از میان طاقچه، سوراخ نمودیم و ریسمانی در آن کشیدیم که یک سر ریسمان در حجره رفیق بود و یک سر آن در حجره من. وقت خواب، آن سر [ریسمان] را رفیق به پا یا دست خود می بست و این سر ریسمان را من به دست خود می بستم که سحر هر کدام زودتر بیدار شویم، دیگری را بدون اینکه صدایی بزنیم، به توسط ریسمان بیدار کنیم که مبادا طلبه ای از صدای ما بیدار شود و راضی نباشد».

ادامه نوشته

پس ما چی شدیم ؟ کربلا حاجت ما هم بود .

شعر و اشعار میلاد حضرت معصومه سلام الله علیها

 

در خواب شنیدم که مقیمت شده ام

 من خادم این صحن کریمت شده ام،

 از شوری آب حرمت بود که من

یک عمر نمک گیر حریمت شده ام...!

ادامه مطلب....

ادامه نوشته