روز شمار محرم حسینی 39

بسم رب الحسین علیه السلام
شنیده بودم ارباب کریم و رحیم است و شنیده بودم که او بود که حتی قاتلش را تا آخرین لحظه موعظه می کرد و دلش برای او میسوخت و شنیده بودم که ارباب هوای دوستانش را دارد .
حسین علیه السلام ، دریای کرمی است که و یا بهتر بگویم اقیانوس بی انتهایی است که هر چه خوبی است در آن جمع گردیده و من نالایق کجا و وصف الطاف حضرتش ...
و اینها همه حاکی از ان است که:
شنیدن کی بود مانند دیدن.
بنده حقیر از تاریخ 1/8/1390 عازم خدمت سربازی هستم و در این نزدیکی های محرم بدجور دلتنگ هیئات بودم .
از همین الان هم فکر جدایی از هیئات ارباب من رو به پرتگاه جنون می برد
و با خودم زمزمه می کردم که ای ارباب :
دیونه ی کربلاتم از بچگی مبتلاتم ....
دستامو ول نکن ، برگ نوکریمو باطل نکن ...
من که یک عمری دم ز عشق ناب زدم ...
و در این لحظه بود که مددش بازهم به داد دلم رسید و با خود زمزمه ای عاشقانه سر دادم که :
غصه برای چی ؟ ، تا تو رو دارم آقاجون ...
شاید یادم رفته بود که او ارباب و صاحب اختیار من است و من نوکر ناچیز درگاهش .
تلفن به صدا در آمد، قرار ملاقات با دوست عزیزی که حرم امن بی بی دوعالم حضرت معصومه سلام الله علیها را وعده ی دیدار قرار داد . راس ساعت 21:30 که این ساعت ، ساعت اثبات عاشقی بود .
عاشقی بنده نه ، بلکه عاشقیه مولا به عبد رو سیاهش.
او آمده بود تا قرار بگذارد و اینگونه صحبت را آغاز کرد:
سلام آقای .... شنیدم که خدمت سربازی رو تهران باید بگذرونید ، ما هیئتی داریم با بچه های باصفا و دوست داریم که خدمت شما باشیم .
و نمی دانست که من خدمتگذار صفای این عاشقان حسینی هستم و خواهم بود.
ارباب بار دیگر دعوتم کرد و او که می داند من دلخوشیم هیئت و روضه ی اوست ، بازهم تنهایم نگذاشت و افتخار نوکریه درگاهش را بازهم از من نا لایق نگرفت و این رو سیاه را پذیرفت .
و از این قرار بود که قرار شد بنده حقیر در شام چهارشنبه هر هفته در خدمت دوستانم در هیئتی به نام تله زینبیه سلام الله علیها نظاره گر هروله سینه زنان ، در گودی قتله گاه هیئت باشم و با هم دم بگیریم که :
ای اهل حرم سید و سالار نیامد....
موعد دیدار : چهار شنبه شب ها راس ساعت 20:30
نارمک اتوبان باقری بعد چهارراه گلبرگ جنب مسجد باقریه
روضه مبارکه تل زینبیه سلام الله علیها
گویند جواز کربلا دست رضاست
جایی که تجلی گه الطاف خداست
جایی که برات کربلا میگیرند
آنجا به یقین پنجره فولاد رضاست
آقا نجفی قوچانی
مرحوم آقا نجفی قوچانی می نویسد: «حجره من و رفیقم وصل به هم بود. از میان طاقچه، سوراخ نمودیم و ریسمانی در آن کشیدیم که یک سر ریسمان در حجره رفیق بود و یک سر آن در حجره من. وقت خواب، آن سر [ریسمان] را رفیق به پا یا دست خود می بست و این سر ریسمان را من به دست خود می بستم که سحر هر کدام زودتر بیدار شویم، دیگری را بدون اینکه صدایی بزنیم، به توسط ریسمان بیدار کنیم که مبادا طلبه ای از صدای ما بیدار شود و راضی نباشد».

در خواب شنیدم که مقیمت شده ام
من خادم این صحن کریمت شده ام،
از شوری آب حرمت بود که من
یک عمر نمک گیر حریمت شده ام...!
ادامه مطلب....