ماجراي تبعيد به چابهار

دوستان ممنون از لطفتون
چون پرسیدید در جواب بگم همونطوری که دوستان می دونن من 1/8 رفتم خدمت فرمانده ما برای مراسم محرم که تقاضای مرخصی کردم موافقت نکرد و بنده ساعت 14 از پادگان بیرون می اومدم و 16:30 قم بودم و به سمت تفرش می رفتم و بعد او ساعت 20 الی 1 در هیئات قم برنامه داشتم و ساعت 3 به سمت تهران حرکت می کردم و فرمانده که روحانی هم بود با فهمیدن این موضوع بنده را به چابهار تبعید کرد که نتونم دیگه مراسمی رو تا پایان خدمت برم ولی داره کارهای برای بازگشت به تهران یا قم صورت می گیره دوستان دعا کنید.

اشعار محرم و صفر 1433

پر می کشد دلم به تمنای نیزه ات

دنیای دیگری شده دنیای نیزه ات

جانی بده دوباره... به من نه به دخترت

تا جان نیامده به لبش پای نیزه ات

ترسانده است فاطمه کوچک تو را

خون های جاری از قد و بالای نیزه ات

یک بوسه بود سهم من از آن گلوی خشک

باقیش گشته قسمت لب های نیزه ات

با دست خطِ نیزه و خونِ گلوی تو

افتاده است هر قدم امضای نیزه ات

لج کرده است تیزی سر نیزه با سرت

چیزی نمانده از تو و دعوای نیزه ات

چرخیده است دیده ناپاکشان به ما

این قوم پست بعد تماشای نیزه ات

 

محمد بیابانی

باتشکر از وبلاگ ام البکاء

در ادامه مطلب اشعار را دریافت نمایید...

ادامه نوشته