يه شبي خسته بودم مادرم پيش من بود
دست به موهام كشيدو قصّه اي روبرام خوند
قصّه هاش پر بلا بود آخه مال كربلا بود
گفت يه روز يه باغبون بود باسه چارتا غنچه ياس
عمّه زينب و رقيّه ساقي شون حضرت عبّاس
يه دونه گهواره داشتن با يه طفل شيرخواره
الهي هيچكي نبينه بچّه با گلوي پاره
باغبون هنوز اميد داشت با نگاه به غنچه ياس
ديد داره با مشك ميادش ساقي شون حضرت عبّاس
گفت آقا خدا نگهدار غنچه ها طاقت ندارن
اگه يك كم آب بيارم ديگه غصّه اي ندارن
آدماي بي مروّت شاخه ياس بريدند
با عمود آهن اونها فرق ساقي رو دريدند
ديگه باغبون خميده قد سروش مثل بيده
همه ديدن كه نشسته مي بوسه دست بريده
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵ ساعت 17:45 توسط علیرضا تلخابی
|